تبليغاتX
سر خوش از ماه
یاران سر خوشی را دیدم ماه را آرزو کرده بود
یادم میاد تا بود بود تا هست هست .جلو تر نتونستم برم چون عقب تر هم نرفتم.

من باز هم متولد شدم.

بهترین هدیه امسالم جعبه های کادوهام بودند.چون بیشتر از خود کادوها به پاشون زحمت کشیده شده  بود.ما دوتا که یکی شدیم بیشتر از همیشه زنده ایم.

زنده هایی که اینجا میاین لطفا یک بار حداقل مرده باشن.چون ما داریم الان زندگی میکنیم نه با قبل و نه با بعد کاری نداریم.

ما با زنده ها کار داریم.لطفا زنده باشین.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:19  توسط پوریا  | 

فريدون حقيقي، سازنده ساز:
روح به تنبور رسوخ مى‌کند
محسن ظهوري    
فريدون حقيقي، متولد 1339 از شاگردان برجسته استاد يداله اشرفي است. پس از گذراندن حدود يكسال و نيم در محضر اين استاد، با سيد خليلي عالي‌نژاد آشنا مي‌شود و براي تكميل كار خود نزد او مي‌رود. پس از چندي، او هم به‌همراه عالي‌نژاد كه از شهرستان «صحنه»كرمانشاه براي ادامه تحصيل به دانشگاه هنر تهران آمده بود، رهسپار پايتخت مي‌شود و حدود 6 سال در خانه‌اي در تهران مشتركا به كار ساختن ساز مي‌پردازند. عمده شهرت فريدون حقيقي، ‌ساخت سازي به نام «تن‌تار» است كه ايده آن را از عالي‌نژاد مي‌گيرد. اين ساز كه يك طرف آن سه‌تار و طرف ديگرش تنبور است، كاسه ندارد و نوازنده به راحتي مي‌تواند در بين اجرا، تنبور را پشت و رو كند تا سه‌تار بنوازد. قرار بر اين بود تا به مناسبت اولين سالگرد فوت استاد يداله اشرفي(پنجم ارديبهشت‌ماه 1386)،كه از بزرگترين سازندگان سازهاي سه‌تار، تار و به‌خصوص تنبور در ايران بود، با اين شاگرد خلفش به گفت‌وگو بنشينيم، كه حقيقي، درباره استاد خود يادداشتي براي ما فرستاد. پس، به گفتگو درباره ساخت و صداي تنبور پرداختيم.
ساخت ساز تنبور چه تفاوتي با سازهاي ديگر مثل تار و سه‌تار دارد؟  
  سه‌تار با تنبور فرق زيادي نمي‌كند، ولي اين دو با تار تفاوت دارند. تنبور كاسه و دسته‌اش با سه‌تار متفاوت است، يعني دسته‌اش كوتاهتر و كاسه‌اش بزرگتر از سه‌تار است. پرده‌بندي تنبور چهارده‌تايي و سه‌تار بيست‌وپنج‌تايي است. سه‌تار چهار سيم دارد و تنبور سه‌تا. فرق ظاهرشان از نظر سيم‌بندي است و كاسه و دسته.    
از چه نوع چوبي براي ساخت تنبور استفاده مي‌كنيد؟    
چوب كاسه تنبور از درخت توت ساخته مي‌شود و دسته‌آنهم از چوب گردو است. البته براي تزئين از چوب‌هاي ديگري مثل شمشاد يا عناب يا احيانا آبنوس هم استفاده مي‌كنند. هرچه چوب مورد استفاده كهن‌تر باشد، براي ساخت ساز بهتر است. چوب‌هاي مناطق گرمسير يا كوهستاني، چوب‌كوه‌هاي كرمانشاه، كرمان، مشهد و شيراز براي اين‌كار مناسبند. ساز تنبور به دو صورت ساخته مي‌شود. يكي به‌صورت كشكولي يا كاسه‌اي و يك تكه است و يكي هم به‌صورت تركه‌اي يا چمني كه تكه‌تكه است. امروزه بيشتر سازها را تركه‌اي مي‌سازند.    
كدام بهتر است؟    
از نظر دوام، ساخت ساز به‌صورت كشكولي بهتر است و از نظر صدادهي، تركه‌اي مناسب است.    
چرا؟    
چون براي ساخت ساز به صورت تركه‌اي نوع چوب را خود سازنده انتخاب مي‌كند، ولي در روش كشكولي، با كنده چوبي طرف هستيم كه بايد آن را به‌صورت كاسه درآوريم و انتخابي در نوع آن نداريم. البته در سازهاي كشكولي هم پيش مي‌آيد كه چوب خوبي باشد و صدادهي مناسبي بدهد.    
نوع چوب چه تاثيري در صدادهي ساز دارد؟    
هرچه چوب كهنه‌تر باشد و مثلا بيش از 100 سال عمر كرده باشد، شيره‌ها و صمغ آن خشك شده و منفذهاي آن باز شده است. وقتي چوب توت را كه عمر زيادي كرده باشد به‌صورت لايه نازكي ببريد و در مقابل نور قرار دهيد، لايه‌لايه و سوراخ‌سوراخ مثل آنكه لانه زنبور است، مشخص است. هرچه چوب كهنه‌تر باشد، اين آوندها يا سوراخ‌سوراخ‌ها يا خط ها بيشتر است. اولين موج صدا كه از ضربه زخمه به سيم ناشي مي‌شود، به كاسه ساز مي‌خورد و بعد به بالا مي‌رود. از طريق همين آوندهاست كه انعكاس اين صدا رساتر و زيباتر مي‌شود. كهنگي چوب و البته پخت و پز مناسب آن، كه بستگي به كار استاد دارد تا صمغ آن خوب خشك شود، تاثير زيادي روي صدا دارد.    
اكثر تنبورنوازان مثل كيخسرو پورناظري، اعتقاد دارند كه تنبور صدايي عرفاني دارد كه   در ديگر سازها نيست. اين صدا چگونه در ساخت ساز به‌وجود مي‌آيد؟
    در حقيقت ريشه باطني دارد. بيشتر عرفا معتقدند كه روز ازل وقتي خداوند به روح امر كرد كه در كالبد انسان جا‌بگيرد، روح رغبتي براي اين‌كه به اين كالبد گلي برود از خود نشان نداد. معتقدند كه در اين وقت حضرت جبرئيل اولين كسي است كه تنبور مي‌زند و روح نيز با شنيدن صداي تنبور، مست و بي‌خود شده و در كالبد بشر جا گرفته است. به تاييد اين ماجرا، حضرت مولانا مي‌فرمايد: «بانگ گردش‌هاي چرخ است اين‌كه خلق / مي‌سرايندش به تنبور و به حلق / بس حكيمان گفته‌اند اين لحن‌ها / از دوار چرخ بگرفتيم ما / ما همه اجزاي آدم بوده‌ايم / در بهشت اين لحن‌ها بشنوده‌ايم / ناله تنبور و بعضي سازها / اندكي ماند بدان آوازها.» جاي ديگري هم مي‌فرمايد: «مو به مو در ناله‌ام گويي كه استاد ازل / رشته جانم به‌جاي تار در تنبور بست.» منظور شاعر از تار، تار و پود بدن است. مي‌گويد به‌جاي تار و پود، رشته بدن من را با تنبور ساخته‌اند. عطار هم در جايي درباره بايزيد بسطامي مي‌فرمايد: «در كنار دجله سلطان بايزيد / سير مي‌كرد با جمعي مريد / داشت تنبوري پرسوز ميان ردا / پنهان ز خلق آن ساز خوش‌نوا / ناگه آمد آوايي ز بام كبريا / خورد بر گوشش كه اي شيخ ريا / آن‌چه داري در ميان كهنه دلق / ميل آن داري كه بنمايم به خلق / تا خلايق سنگ‌بارانت كنند / زنده زنده بر سر دارت كنند / در جوابش گفت آن شيخ باوقار / كاي خداوندي چرخ زرنگار / كردگارا ميل آن داري تو هم / شمه‌اي از رحمتت سازم رقم / تا خلايق از عبادت كم كنند / از نماز و روزه و حج رم كنند / آمد اين آوا ز باب ذوالمنن / ني زما و ني ز تو رو دم مزن.» براي همين است كه جاي ديگري مي‌گويد: «گر برآيد ناله تنبورها / سر برآرند مردگان از گورها.» اين‌كه آقاي پورناظري گفته و آقا سيدخليل هم مي‌گفت، كاملا درست است. تنبور ساز عشق است و با روح انسان عجين است. حتي خارجي‌ها هم به سرعت جذب آن مي‌شوند. هيچ سازي اين‌چنين آدمي را تكان نمي‌دهد. من به سفرهاي خارج از ايران كه مي‌رفتم، تاثير صداي اين ساز را روي خارجي‌ها مي‌ديدم. همه آنها دليل اين صداي زيبا و عجيب را مي‌پرسيدند و من هم همين شعرهاي مولوي و ديگر بزرگان را برايشان مي‌خواندم و دوستان هم ترجمه مي‌كردند. موضوع ديگري هم هست و آن‌هم اين‌كه درخت كه تنبور از آن ساخته مي‌شود، خودش روح دارد. به‌خصوص درخت توت كه در قرآن هم نامي از آن آمده است. زماني كه حضرت موسي(ع) كه كليم الله است و هم‌صحبت خداوند، مي‌خواهد كه او را ببيند، خداوند به او مي‌گويد كه به كوه طور بيايد و به درختي بنگرد كه نوري او را فرا گرفته است. ناگاه به موسي(ع) مي‌فرمايد: «اي موسي منم پروردگار جهانيان.» منصور حلاج هم كه اناالحق مي‌گويد و دستور قتلش را صادر مي‌كنند، شيخ شبستري درباره‌اش مي‌گويد: «روا باشد اناالحق از درختي / چرا نبود روا از نيكبختي.» مولانا هم مي‌فرمايد: «كيست غير از حق تا گويد اناالحق / اناالحق كشف اسرار است مطلق.» در تاييد اين مسئله حضرت مولا علي(ع) در خطبه‌البيان مي‌فرمايد: «اكنون در وجود من تابيده آن نور كه موسي(ع) در طور ديد و هدايت شد.» فكر مي‌كنم مسئله اين است كه ساز از درختي ساخته شده كه خداوند نظر خاصي نسبت به آن دارد. حافظ مي‌فرمايد: «جلوه‌اي كرد به جهان كه ببيند صورت خويش / خيمه بر مزرعه آب و گل آدم زد.»
سه‌تار هم از چوب درخت ساخته مي‌شود، چرا پس به تنبور تا اين اندازه بها مي‌دهند و چرا اين ساز را داراي صداي عرفاني مي‌دانند؟
همه سازها مشتق شده از تنبور هستند. اين ساز مادر همه اين سازهاست.    
من هنوز هم متوجه نشدم كه چه چيز در تنبور است كه صداي آن را تا اين اندازه زيبا و مورد توجه مي‌كند.
آواي دوست است ديگر (مي‌خندد). نمي‌شود به دنبال اين صدا در فيزيك و نحوه ساخت آن برويد. حالا تنبور به‌اندازه «تن‌تار» عجيب نيست. آقاي ناظري و آقاي عليزاده و آقاي درويشي و برخي ديگر از اساتيد وقتي «تن‌تار» را ديدند، تعجب كرده بودند كه اين ساز كاسه ندارد ولي صداي سه‌تار و تنبور مي‌دهد. مولوي مي‌فرمايد: «عقل گويد شش جهت حد است و بيرون راه نيست / عشق گويد راه هست و رفته‌ام من بارها.» اين‌ها فقط از طريق عشق است كه ثابت مي‌شود.
يعني در نحوه ساختش چيز به‌خصوصي وجود ندارد؟
اصلا. خودتان ملاحظه كرده‌ايد كه «تن‌تار» كاسه هم ندارد.
«تن‌تار» را كه شما ساخته‌ايد و ساز باستاني نيست كه بگوييم آواي دوست است؟
  اين تنبور است كه در دل آن سه‌تار به‌وجود آمده است. «تن‌تار» برابري مي‌كند با سازهايي كه كاسه دارند و در خيلي از موارد صداي دلنشين‌تري نسبت به آن‌ها دارد.    
آخر، تنبور با كاسه‌اش تنبور است، «تن‌تار» كه كاسه هم ندارد؟
(كمي مكث مي‌كند) ديگر نمي‌دانم. ما را بدان نهان راهي نيست.
ساخت ساز تنبور چه مدت زمان مي‌برد؟    
بستگي دارد. تنبور معمولي را يك‌هفته‌اي مي‌سازم. تنبور خوب دو هفته زمان مي‌برد و ساخت تنبور عالي تا يك‌ماه هم به‌طول مي‌كشد.    
چه فرقي با هم مي‌كنند؟    
كاري كه رويشان انجام مي‌شود متفاوت است. براي ساخت تنبورهاي عالي بايد بهترين چوب را پيدا كنيم. بعد مرحله پخت و پز است كه بايد ميزان آن به‌اندازه و درست باشد تا شيره و صمغ به تمامي از چوب دسته و كاسه بيرون بيايد و آب غليظ آن، روشن شود. بارها كه اين كار را كرديم، ساز را در آفتاب مي‌گذاريم تا خشك شود كه اين كار بهتر است، وگرنه براي خشك شدن آن، ساز را روي داش نانوايي‌ها مي‌گذاريم. در آخر هم بايد به دقت قوس بدهيم. هرچه كار بيشتري روي ساز انجام دهيم، ساز بهتري را ارائه مي‌دهيم.    
هر چه كار بيشتري انجام دهيد، صدا هم بهتر مي‌شود؟    
بله، كار بيشتر و جنس بهتر.    
پس صداي زيباي تنبور محصول كار بهتري است كه روي آن انجام مي‌گيرد؟
يكي چوب كهنه و خوب و ديگري كار تميز و درست. ولي اجازه بدهيد، بعضي وقتها تنبور صدايي سوزناك و عالي دارد كه ديگر دست استاد نيست. هرچه تنبور بسازيم، به‌هرحال صداي تنبور مي‌دهد، ولي گاهي اوقات صداي مست‌كننده‌اي دارد كه به نوع كار يا چوب ساز ربطي ندارد. نه تنها ما كه سازنده آن هستيم، سر درنمي‌آوريم كه اين صدا از كجاست، بلكه اساتيد تنبور هم در حيرت اين صدا هستند. گويي هر تنبوري روحي دارد كه الهي است.    
برخي از سازندگان ساز اعتقاد دارند، زماني‌كه سازي را با دست و بدون ابزار مدرن مي‌سازند، ساز بهتر و خوش‌صداتري به‌وجود مي‌آيد. مي‌گويند تماس دست با ساز باعث مي‌شود تا ساز را با عشق بسازنند. شما تا چه حد اين موضوع را قبول داريد؟    
تا حدي درست گفته‌اند، ولي ساخت ساز با دست يا وسيله، تاثيري در خوبي آن ندارد. اصل مطلب به حس و حالي برمي‌گردد كه سازنده در حال ساخت ساز دارد. يك زماني است كه سازنده همه وسايلش قديمي است ولي حقيقتا حالش وصل نيست. گاهي اوقات هم وسيله برقي دست سازنده است ولي عشق دارد و سيم باطنش وصل است. فرقي نمي‌كند، آن حس و حال و عشق دروني است كه در وجود ساز رسوخ مي‌كند. البته هنوز هم براي سازهاي سنتي ايران مثل خارجي‌ها كارخانه‌اي وجود ندارد و نهايتا از يك دريل برقي استفاده كنيم.
 از ساخت «تن‌تار» بگوييد. چگونه شد كه اين ساز را ساختيد؟
طرح اين ساز براي آقاي عالي‌نژاد بود. ايشان گفتند در نظر دارند كه سازي ساخته شود تا جواب دو ساز را بدهد. فقط صحبتش بين ما شد و وقتي ايشان در سال 79 به سوئد رفتند، فرصت نشد تا در كنار هم آن را بسازيم. بعد از حادثه دلخراشي كه در سوئد برايشان رخ داد (عالي‌نژاد در سوئد به‌طرز مشكوكي به قتل رسيد) و بعد از پرواز ملكوتي‌شان، به ياد روح بلندشان اين ساز را همان‌گونه كه خواسته بودند، ساختم. «تن‌تار» مورد تائيد خانه موسيقي و اساتيد قرار گرفت و بعد از آن براي ثبت به اداره ثبت اختراعات معرفي شد. براي اين‌كار نبايد نمونه‌اي ايراني و خارجي وجود داشته باشد، بنابراين تحقيق شد و به عنوان «تن‌تار خليل به شماره 30204 »د ر اداره ثبت و اختراع كشور ثبت شد. در حال حاضر هم در اين فكر هستند تا اين ساز را به ثبت جهاني برسانند، چون در جهان هم، اينكه دو ساز را در يك ساز قرار دهند، سابقه نداشته است. فعلا صحبت است تا به دانشگاه وين برود براي ثبت جهاني.
شما شاگرد استاد اشرفي بوديد و پس از آن پيش عالي‌نژاد رفتيد؟
استاد اشرفي، بيست و يك‌سال پيش استاد من بود. پس از آن براي تكميل شدن كار خدمت آقاي عالي‌نژاد رسيدم و با او به تهران هم آمدم و حدود شش سالي تا مهاجرت ايشان به سوئد، با او به‌كار ساخت سه تار و تنبور مشغول بودم.    
عالي‌نژاد هم ساز مي ساخت؟    
ايشان با مهر «قلندر» ساز مي ساختند. البته در كرمانشاه با مهر «شيدا» و پس از آن «قلندر». بعدها كه ديگر ترافيك كاري ايشان زياد شد، كار سازسازي را تعطيل كردند و از سازهاي من براي نوازندگي استفاده مي‌كردند. اولين ساز ايشان «نريمان» بود كه حدود 40 سال پيش ساخته شده بود. ساز دومش هم «مجذوب» بود كه ساخته من بود و در موزه ايران باستان و تالار انديشه با آن برنامه اجرا كرد.    
از استاد اشرفي بگوييد.    
ايشان استعدادي ذاتي داشتند كه خداوند به ايشان داده بود. نه تنها در ساخت تنبور، بلكه در ساخت سه‌تار و تار و قبل از آن هم در كار چوب بسيار ماهر بودند. از نظر اخلاقي انسان رئوف و مهرباني بود و هميشه آرزويش اين بود كه تا زمان مرگ در كارگاه خود در حال ساخت ساز باشد. مي‌گفت دوست دارد تا تابوت او را به كارگاه بياورند و از آنجا ببرندش. بسيار هم سخاوتمند بود. خيلي از اوقات كه دانشجويان به او مراجعه مي‌كردند و پولي نداشتند، ساز را به آنها هديه مي‌داد و مي‌گفت دعايي در حقش كنند، كفايت مي‌كند. در روستاي فش در حال حاضر بيش از 300 خانوار مشغول ساخت سازند كه مستقيم و غيرمستقيم شاگرد ايشان بوده‌اند.  
                                                                                     
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:22  توسط   | 

یکی بود   یکی بود

بعد دوتا شدن

بعد دوتایی یکی شدن

بعد یکی موندن

مردم شوخی کردم

از اولش هم یکی بودن

تا آخرش هم یکی موندن

زیر نویسیده:

یارم اومد هرچند یک لحظه ام از پیشم نرفته بود

اما باز به برم آمد دلدار

اول و آخر یار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 10:15  توسط پوریا  | 

خبر دارم یار میاد

خیلی حرف است.اما من نگویم.

خبر همین است.

یار میاید.

حرف از این شیرین تر؟

یار سفر کرده به آغوشم آید باز

من که نکردم حتی ابراز نیاز

از لحظه فراق بودم در توبه و نماز

که بر گردم باز

و تو کردی ناز

و من نیامده و تو ای پرنده عشق از پیشم کردی پرواز

و فراق ما تمام نشده شد آغاز

من نادم غرقه مجددم در توبه و نماز

من در خویش به خانه ات آمدم باز

یافتم درختی قدیمی که در خود دارد بهترین راز

در دستان کوچکم دارم ساز

از غم شاد تو دلم در آواز

که کجایی ای یار دل نواز

من افتاده در نیاز

کی آیی باز؟

 

خبر دارم

خبر دارم یار میاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 12:40  توسط پوریا  | 

بازم یک بود بعد دو شد باز یک موند

یک پسری بود که تو سینه اش قلوه سنگ داشت .همش خیال جنگ داشت.تفنگی خالی و آرزوی فشنگ داشت.پسر کوچولوی ما رویاهای قشنگ داشت.یک روز که دل میلرزید.از اشک چشمش ننگ داشت.رو میکنه به خدا همون که دل رو تنگ داشت .بهش میگه خدایا خالق آسمونها .تو از ابرها دور تری از آسمون پر تری .همیشه پشت ماهی.با ما نمیای راهی.ما بچه ها رو زمین تنها تریم از تو همین.اگه تو عشق مایی .پس کجایی؟خدایی.خدای خوب نازم من که باهات میسازم.اما پسر کوچیک بود.گوش هاش هنوز نمیشنید.از بس که داد و قال کرد.همه پل ها خراب شد.پسر کوچولوی ما دیگه پر از تنها شد.

حالا  پسر بزرگ شد.یک کم دیگه عاقل شد.اما هنوز قهر بودش.تو دهنش زهر بودش.بهش گفتن میفهمی؟مونده بود تو نفهمی.فکر میکرد عقل کل بود.اما ستون عقلش جون شما چه شل بود.بهش گفتن چه عالی.حرفهای خوب بلدی.لابد دیگه عاشقی.پسر میگفت چه حرفها.من.من.من.فارغم من.من عاقلم من.من.من.من.

پسر قصه ما پر از خاک خرد بود.داشت تو خشکی خفه میشد.از بس خشت بار خودش کرده بود.

بعدش یک روز روشن شد.از بس تو نور خسته شد.از نور بی رنگی ها دلش دیگه خالی شد.رنگی اومد تو دنیاش.زندگی اش هم عالی شد.پسرک مبل نشین نشیمنش قالی شد.ولو بودش رو قالی .تنبور میزد تو عالمی خیالی.پر از نقش عالی.شراب شیرین میخورد تو کاسه ای سفالی. 

قلوه سنگ تو سینه اش با تفنگش شلیک شد.تفنگ داد سازی خرید.یواش یواش تو سینه اش گل در اومد.باغ و بلبل در اومد.چشمه ای رودی کوهی.آهو و دشت پر گل .اینها همش تو سینه ای پر از قلب.قلب کوچولوش حالا جهان را در خود داره.

خدایا حال که عاشق شده ام.از عقل فارغ شده ام.جان جهانم تویی.ماه مهانم تویی.اول و آخر تویی.من تو ام.تو تویی.

پسر دیگه چی بگه؟بابا من   عاشقم مردم میفهمین؟

لازم نیست به من لبخند بزنین بگین سرخوش است.بابا من خودم دارم میگم .من عاشقم. نه شعر بلدم نه شاعرم.نه ادعا دارم نه حرفی.من همینم.منم.عاشقمم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 15:40  توسط پوریا 

اقرار به عشق ماه پيش نامحرمان براي يك ماه پرست ننگ است  .به معني رسوايي است .

فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم   بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 13:14  توسط پوریا 

به نام مهر

به نام ماه

به نام عشق

به نام شمس

به نام خدا

یکی بود دو تا شد بعد یکی شدن

یک شمسی بود که حق هست. تبریزی بود .یک بار که جلوه کرد خدا .عاشقانه بود.عاشق یک ماه شد.

عاشق ماه بود و موند.شمس عاشق نبود معشوق مولانا بود.اما همه میدیدن که شمس به اندازه مولانا عاشق هم بود. اصلا عشق برکتی بود که شمس برای مولانای پرهیزکار آورد.مولانایی که سمبل زهد بود و به دور از شور و شر و مستانه سری. و از برکت عشق بود که مولانا در سماع بود.هم گوش میکرد به ندای حق هم رقص میکرد در ندای حق.اصلا او در حال عشق بود.عشق مولانا و شمس یک عشق دو طرفه بود.نه یک قصه عاشقانه خالی نبود.قصه عشق بازی ماه و مهر بود.هدیه مهر نور بود.و لطف ماه جلوه بود.در ماه بود که نور مهر متجلی بود.همه شهر شیفته مولانا بودند.همه دنیا عاشق مولانا موندند.و این بزرگ منشی نه از سر لطف که در ذات شمس بود.مولانا عاشقانه عاشق شمس بود و از این عشق در تک خواهی شمس بود.همه دنیای او شمس بود.و همه دنیا عاشق مولانا.تا حالا کسی نشنیده که شمس در عشق خود به مولانا تک خواهی کند شمس به مولانا عشق داد و او شد معشوق دنیا.تا همین الان دنیا دنیا عاشق مولانا هستند و هیچ کسی نشنید که شمس مولانا را در پرده کند تا عشقشان بین خودشان محرمانه بماند.مولانا مانند ماه در شب دنیا میدرخشد تا عاشقان سرخوشی کنند.و این لطف شمس است .شمس به دنیا اجازه داد که دنیا هم عاشق مولانا بشود.تا حالا کسی از خودش پرسیده چرا؟مولانا به شمس عشق داشت و او را همیشه برای خود میخواست.و شمس مولانا را فقط برای خودش نمیخواست.به دنیا هم اجازه داد عاشق این معشوق شوند.چه کسی میداند چرا؟کاری خلاف رسم عاشقان.من میدانم چرا.شمس خودش عشق بود.کسی تا عاشق نشود .عاشق مولانا نشود .از درک عشق شمس در میماند.طفل یک روز مکتب نرفته چه میداند شرح بحر طویل؟ ماهیت شمس عشق بود.او به مولانا عشق را نشان داد.خود عاشق مولانا شد.و وقتی معشوق مولانای عاشق شد به دنیا اجازه داد تا عاشق مولانا شوند.عاشق ماندن را عاشقان از شمس بیاموزیم.

شمس حق و قمر حق

عشق حق و عاشق حق و معشوق حق

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:13  توسط پوریا  | 

سرخوشی هستم

عشقم همه ماه

روحم کم و خواهم همه را

تمامه خواهی هستم

همه سرخوش

هست من هست شده از مهر

و من ماه پرست در  ته چاه

من در چاه خودم     پی ماه میگردم

تا شاید روزی      به بغل آرم ماهم را

من شادمانه تر از قطره نور خورشید

میخندم بر خود  دنیا

خنده از سرخوشی و مست از ماه

من افتاده به چاه

حال خوش دارم   از آن میخندم

روز نو را به پسته شیرین کردم

طعم پسته صد از شیرینیه طعم عسل

روز من نو  همه نو

من ماه پرست بوسه به خورشید زدم

من از آن میخندم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 2:10  توسط پوریا  | 

اول و آخر یار

این آخرین نویسیده پوپو در سال ۸۶ میباشد.اول میخوام یک دعا کنم .شاید خنده دار باشد.اما من دعا کردن رو خیلی دوست دارم.دعا برای من یعنی من هستم .وجود دارم.و یکی دیگه هم هست.که من جزئی از اون هستم ولی اون جزئی از من نیست.اون محیط است.

یا سان شکرت.من کوچکم و تو بزرگ.هیچ قصد تعارف ندارم من عاشق تو هستم.و تو هم عاشق من.این وسط کی معشوق است؟تو میدانی نه من چون تو خدایی من هنوز خودآ نیستم ولی قرار است بشوم.یا سان امسال هم گذشت.من خیلی روزها دیدم در امسال بسیار رنگ رنگ .امسال  زندگی من طوری بود  که با بقیه عمرم برابری کرد. من امسال ۲۴ ساله شدم.و این ۲۴ امین سال برایم خیلی معنی داشت.دفعه سوم بود که من به نقطه شروع میرسیدم.و خوب انقدر تجربه های مختلف کسب شد که من بلد نیستم ناتوانم از مقام شکر آن ها برامدن.یا سان تو بهتر از من میدانی امسال رو به چه تلخ دهنی شروع کردم.و تو خوب میدانی امسال را با چه شیرین دهنی تمام میکنم.یا سان کردی آسان شکرت.من ناتوان و تو توانا .من ناچیز و تو همه چیز.اول و آخر تویی.همه تویی .منی در کار نیست.من میخواهم از تو خواهشی کنم.صمیمانه میگویم.دوباره عاشقت شدم.و این بار بیشتر کتک خوردم .ولی شیرین تر شد. مرا جایزه دادی.از تحملم.تحمل هم از هدیه های تو بود.و تو به من اجازه دادی لطافت تو را زیبایی تو را عظمت تو را در بدنی لطیف تجربه کنم.تو به من توانایی دادی که فقط عاشق تو نباشم.تو به من توانایی دادی حتی عاشقانه باشم.تو مرا سرخوش نگه داشتی و میداری.من  ماه پرست   جرعه نوشی از مهر شدم.یا سان من قدر کرم تو را میدانم.اما از ادای شکر ناتوانم.یا سان سرخوش و عاشق نگهم دار.که سرمست تولای تو ام.یا سان من از طرف خودم و جانانم از تو به خاطر همه چیز تشکر میکنم.

جانانم .این آخرین مطلب امسال رو به عشق تو مینویسم.تو که برای من هم نقش خانم مادر رو بازی کردی هم مادر پوپو کوچولو بودی و کمک کردی تا کم کم بزرگ شه و جای والد رو بگیره.تو که کمک کردی و نقش آقای پدر رو بازی کردی تا دخترمون کودک درون من متولد شه.تو که نقش یک خواهر رو بازی کردی و در شرایطی که من نیاز به یک مدافع و پشتیبان داشتم من را مدیون خود ساختی.تو که نقش همسر را بازی میکنی و با من هم سری میکنی و در دل من شوری به پا میکنی که جوشش عشق من چند چندان شود.من از تشکر از تو هم عاجزم.اما با زبان الکنم از تو سپاسگزارم.این نوشته آخری رو عاشقانه مینویسم.تو که گل سرخ منی.من با رنگ قرمز بیگانه ام.تو گل سرخ من شدی تا زندگی ناقص من را کامل کنی.تو جان جانانم شدی و ماندی.مهر تائید تو بر دستان من است.

من از افشا گری میپرهیزم.ای  که میدانی من تو را عاشقم .تو مهر من هستی .من از پرستش مهر ناتوانم.من جرعه نوش سرخوش از ماهم.توی مهر عامل حیات ماهی.تو بالاتر از حد توان پرستش منی.من تو را عاشقم.من تو را عاشقم.عاشقانه تو را عاشقم.

                                                                                       یا علی مدد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 1:3  توسط پوریا  | 

نوروزانه میشویم

روز نو مبارکه سال نو مبارکه .هر روز روز نویی است.هر روز من نوروز است .شکرت سان.

از مردم گرفتم اینها را مال من نیست ببخشید از خودم نداشتم تا بگویم.از مردم بپذیرید مردم.

هفت سین سفره ای است که ایرانیان هنگام نوروز می آرایند. این هفت قلم «سین» میتوانند هر چیزی با آوای آغازین «سین» باشند (نمادی از «سپنتا»). برای مثال این هفت قلم «سین» بسیار رایج هستند:

سبزه: نماد خرمي و نو زيستي

سرکه: جايگزين شراب و نماد شادي (ميوه درخت تاک در ايران ميوه شادي خوانده ميشد)

سمنو: نماد خير و برکت

سیب: نماد مهر و مهرورزي

سیر: نگهبان سفره (در اکثر فرهنگ هاي آريائي براي سير نقش محافظت کننده از شر قائل بودند)

سماق: نماد مزه زندگي

سنجد: نماد حيات و بزر حيات

اين سفره در دوران باستان “هفت شين” (شهد، شکر، شيريني، شراب، شببو، شالين، شبدر) بوده است اما در پي تغییراتی در ايران در قرن 3 هجري این هفت «سین» بود که جاي هفت شين را گرفت. در اصل هفت شين ثابت بود اما هفت سين تقريبآ هر چيزي که از نظر مردم خوش يمين باشد و با سين شروع شود میتواند باشد. اين سفره اجزائي ديگر هم دارد مانند آينه که نماد نور و راستي است، ماهي که نماد زندگي نيک بختي است، شمع که نماينده آتش است، گل که نماد دوستي است و کتاب که نماد دانائي است.

در روزگار ساسانیان قابهای منقوش ، زیبا و گرانبهایی از جنس کائولین به ایران آورده می شد که بعدها به نام کشوری که از آن می آمد چینی نامیده شد و در تغییر گویش به صورت “سینی” و نیز در حالت معرب به صورت “صینی” رواج پیدا کرد. چینی یا سینی یعنی منسوب به چین یا سین و نام سین یا چین که در واقع نام سلسله پادشاهی چین است. در ایران برای تمایز بین ظرفهای مختلفی که از چین آورده می شد آن که از جنس فلز بود را سین یا سینی و آن که از جنس کائولین بود را چینی می نامیدند. برای چیدن خوان نوروزی در این دوران از همین ظروف منقش بهره می گرفتند که نوع مرغی آن هنوز در ایران مرسوم است و این ظرفها را پر از نقل و قند و شیرینی می کردند و به عدد هفت امشاسپند که عبارتند از اردیبهشت ، خرداد ، مرداد، شهریور ، بهمن و اسپندارمذ و خود اهورامزدا بر سر خوانهای نوروزی می گذاشتند و از این رو خوان نوروزی به نام هفت سینی نام گرفت که بعدها با حذف “ی” نسبت همان هفت سین امروزین شد.
اصولا” هفت در فرهنگ و ادبیات ایران عدد مقدسی است و کاربرد آن در هفت خوان رستم ، هفت طبقه آسمان ، هفت مرحله عشق ، هفت اختر ، هفت اقلیم ، و… مشهود است و در ادبیات هم آثار زیادی با هفت آغاز شده همچون هفت اورنگ و یا هفت گنج.

نمادها
آنچه بر سر خوان نوروزی گذارده می شود به غیر از هفت سین آینه و شمعدان و طبعا” شمع های فروزان ، نان ، شراب ، نارنج غوطه ور در آب ، شیرینی ، سکه ، سبزی خوردن ، تخم مرغ رنگ کرده ، ماهی قرمز ، اسفند، و گلدان سمبل است. ابتدا بپردازیم به هفت سین که گفته اند شش نشانه است از برتری اهورامزدا بر اهریمن

سیب : نماد زایندگی و عشق است

سنجد : سنجد میوه درخت کنار است که وقتی بارور می شود و عطر آن در فضا می پیچد تحریک کننده قوای احساسی انسان است و معتقدند که موجب عشق انسانها به یکدیگر می شود. به همین دلیل سنجد هم سمبل عشق است

سرکه : نماد صبر و شکیبایی است

سیر : نماد تندرستی است

سبزه : نماد باروری و نوزایی است

سماق : درباره سماق گفته شده به رنگ خورشید در حال طلوع است و مظهر طلوع و آغاز دوباره است

سمنو : نماد خير و برکت

سمبل : آب سمبل روشنى دل می باشد که مظهر ایزد بانوى نیرومند آبها اناهیتاى بزرگ مىباشد که مقامى بسیار والا در ایزدان ایران باستان دارد. اناهیتا ایزدبانوى عشق، بارورى، آب، برکتبخشى و پیروزگرى است

آینه : آینه نمادی از به خویشتن نگریستن و به درون نظاره کردن است . دقیقا” آن چیزی که در لحظه سال نو توصیه شده و در آن لحظه بی همتا که گذشته و آینده به هم پیوند می خورد باید نظری کرد به خویشتن خویش

ماهی : نماد زایش، تازگى ، شادابى و تکاپو است

شمع : مظهر فروغ و روشنایی است

سکه : نشان ثروت و دارندگى است

اسپند : به معناى مقدس و نماد دورکنندهى چشم بد است.

شکر و شیرینى : براى شیرینکامى همیشگى افراد خانواده است

نارنج : نارنج شناور در میان آب نماد زمین بر روى آب است. در اسطورهى آفرینش آمده است که پروردگار آب را آفرید و سپس عرش خود را بر آن بنا نهاد

تخم مرغ : نماد آفرینش، نطفه و بارورى است

نان : نشان برکت و رونق روزی است

درباره سفره هفت سین همچنین گفته شده است که سینها نمادی از صداقت ، عدالت و انصاف ، رفتار و کردار و گفتار نیک ، کامیابی و کامیاری ، پرهیزکاری و تقوا ، ادبیت و بخشش هستند

جشن سال نو را که نوروز می نامند میراثی باقیمانده از زرتشتیان با فرهنگی غنی است که نشان دهنده بیداری یا زایش دوباره زندگی طبیعت بعد از زمستان بی ثمر است(یادداشت2 ). این مراسم شاد همراه با آیین های چندین ساله چند روز یا چند هفته، قبل و بعد از گذر خورشید از نقطه اعتدالی بهار برگزار می شود. از جمله این آیین ها می توانیم به خانه تکانی ، سبزه گذاشتن قبل از بهار ، چهارشنبه سوری و گردش دسته جمعی در سیزدهمین روز سال جدید ،اشاره کنیم.جشنهای دیگری نیز وجود دارد اما پرداختن به این موضوع خارج از هدف این مقاله است. نوروز برای چندین میلیون انسانی که در غرب و مرکز آسیا زندگی می کنند، صرفنظر از نژاد، دین وزبانشان ، شناخته شده است(افغانها، تاجیک ها، ترکمن ها، آذری ها، ترک ها، قرقیزها، کردهاو بسیاری دیگر). پیام ژرف نوروز و ماهیت غیر نژادی و غیر مذهبی آن عمده ترین دلیلی بوده است که باعث شده در بین افراد با زمینه های فرهنگی مختلف به عنوان یک ارثیه باارزش پاس داشته شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 15:24  توسط پوریا  |